X
تبلیغات
دنیای سبز


دنیای سبز

به نام آنکه از همه مشتاق تر است برای شنیدن صدای من

خوبیـــــــن؟

چه خبـــرا؟

من که فقط این روزا دارم امتــــــحان میدم.

هر هفته دارم میرم یه مدرسه واسه امتحان یا کارای پروژمونو میکنم و دوره هامومنم که شروع شده بود.

چقده اردیبهشت ماه شلوغیه! نمیذارن آدم لذتشو ببره... اصن بعد عید حال هیچ کاری نیس

فک کنم دیگه کم تر بتونم بیام!

دیگه داره از هر چی درسه حالم بهم میخوره.


راستی دیروز به یکی از دوستام زنگ زدم میگفت آدمای عجیب ، پیچیده یا نفوذ ناپذیر شبیه عقابن میگفت

عقاب ابهت داره!

نظر شما راجـــــــع به عـــــــــــــــــــــــــــــــقاب چیه؟!

راستی گفتم عقاب یاد یه شعر درباره عقاب افتادم طولانیه اما خیلی زیبا اگه خواستین برین ادامه مطلب

خب منم برفتم دیگه زیادی پای نت الافی کردم امروز!


ÇöÏÇãÜÀ
Sun 14 Apr 2013| 18:8 |Zahra|

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمیتوانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت: من فرق  درخت ها و آدم ها را خوب میدانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه میگیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، و باز هم خندید. پرنده گفت: نمیدانی، توی آسمان چه قدر جای تو خالی ست. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمیدانست چیست. شاید یک آبیِ دور. یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت: غیر از تو، پرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش میشود. پرنده این را گفت و پر زد. انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگِ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بال هایت را کجا جا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایشگذاشت و جایخالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست.


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد



Tue 9 Apr 2013| 17:36 |Zahra|


رمز موفقیت دو کلمه است:تصمیم درست

رمز گرفتن تصمیم درست یک کلمه است:تجربه

رمز کسب تجربه دو کلمه است:تصمیم نادرست
لبخند
خوب دوستان خوبی ندیدین بدی دیدین حلال کنین منم فردا عازم مشهدم!
 
بغلهورا  خداحافظ


برچسب‌ها: نودهشتیا
Fri 29 Mar 2013| 17:56 |Zahra|

عموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان را غل و زنجیر و بند و طناب او گرفت.

ما گفتیم: ای عموی زنجیرباف! زنجیرهایت را پاره کن که زنجیر، سزاوار دیوان است، نه آدمیان که آزادی، سرود فرشتگان است و رهایی، آرزوی انسان.

او نمی شنید، زیرا گرفتار بندهای خود بود و هیچ زنجیربافی نیست که خود در زنجیر نباشد.
فصلی گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد، خود نیز طعم رهایی را خواهد چشید. پس زنجیرهای خود را پاره کرد و زنجیرهای دیگران را هم. و آنها را پشت کوه های دور انداخت.

پرنده آزاد شد و درخت آزاد شد و بابا آمد، با صدای بابونه و باران با صدای جویبار و قناری. و با خود شکوفه آورد و لبخند.

***
عموی زنجیرباف، زنجیرهای پوسیده و خودِ کهنه اش را دور انداخت؛ و از جهان نام تازه ای طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کردیم.

***
نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.

اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.

مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.

مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.

مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.

مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.

مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.

مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.
مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.

سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.

***

مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین
می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید.


برچسب‌ها: عرفان نظرآهاری
Tue 19 Mar 2013| 19:59 |Zahra|

با توام، با تو، خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

*

کوچه های دل من باز خلوت شده است

قبل از این که برسم

دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر امده ای

دوست قسمت شده است

*

با توام، با تو، خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم؛

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخنــــــد

به همین ارزانی

*

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

*

با توام، با تو، خدا

پس بیا، این دل من، مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را

دنبال خودت


عکسهای بسیار زیبا از طبیعت سراسر دنیا، www.pixnaz.ir



برچسب‌ها: عرفان نظرآهاری
Tue 5 Mar 2013| 23:20 |Zahra|

سلااام!

ممنم برگشتم و بعد دو  روزی وقت کردم آپ کنم. نظرتون راجع به احسان خواجه

امیری چیه؟ بگین لطفا.

راستی کویر واقعا تجربه فوق العاده ای بود پر از آرامش و یکدستی بود

عالللللللی بود! کلی بهمون خوش گذشت و چه زود گذشت...

این شعرو بخونین خیلی قشنگه! =)

حرفها دارم اما... بزنم یا نزنم؟

با توام ، با تو! خدا را! بزنم یا نزنم؟


همه حرف دلم با تو همین است که "دوست..."

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟


عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم ایا بزنم یا نزنم؟


گفته بودم که به دریا  نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟ 


از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه حوا بزنم یا نزنم؟


به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟


دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

قیصر امین پور

Sat 2 Mar 2013| 21:56 |Zahra|

سلاااااام! واااااااااااااای فردا داریم میریم یزد!!!!!! تا جمعه...

امروز صبح یه ضد حال فجیع خوردیم که البت بعد یکم جبران شد! گفتن همین دیشب

دختر دایی مشاورمون فوت کرده و نمیاد باهامون! آخی خیلیم جوون بود دوتام بچه کوچولو

داشت=( بعد بالاخره معلم تاریخمون قبول کرد بجاش بیاد باهامون. بهتر ازینه که مسافرت

حذف شه! این معلممون هم خیلی باحاله تیکه هاشو دوس میدارم! منم فجیعا شادما هنوز

چمدونمو هم نبستم=)

بای!!!!!!!=)))))

Mon 25 Feb 2013| 16:33 |Zahra|

وااای امروز عالییی بود. ینی اگه همه روزا این جوری بود دنیا گلستون بود!

امروز رفتیم واسه تاتر جشنواره! امتحان تاریخ و 3 ساعتمون پرید!!! اولین کار رفتیم اجرا خدایی

نمایشمون قشنگ بود. بعد ما یه گروه اومدن اجرا نمایششون خاله سوسکههه بود! ینی یه چی تو

همین مایه ها! کلی پشتشون خندیدیم من نمیدونم اینا با چه رویی سال دوم راهنمایی اومدن اینو بازی

میکنن! کلی هم شاد میزدن! تازه من کلی به خودمون امیدوار شدم. داوره که گفت عالی بود مال ما=)

بعدم که رسیدیم یه امتحان فیزیک ناقابل دادیم که بقیه حالشون گرفته شد اما من خداروشکر خوب دادم

بعدم که هنر داشتیم یعنی کلا امروز رو هوا سیر میکردیم :)

Sat 23 Feb 2013| 15:45 |Zahra|

اینا رو نیگا کنین اینا نقاشیه یا طبیعت واقعی؟!!! فوق العادس ینی...

Fri 22 Feb 2013| 13:58 |Zahra|

Wed 20 Feb 2013| 19:17 |Zahra|

|: Design :|