سلامی بعد از  یه ماه و خورده ای! ;)

همین طور که ملاحظه میکنید اینجا دیگه در حال خاک

خوردنه و به حالت نیمه بسته تبدیل شده! البته من فقط

مدتهاست آپ نکردم ولی باور بفرمایید هر روز اینجا رفت

و آمد میکنم! و این رو هم که میدونید ماه بسیار شیرین

مهر در حال رسیدن است! پس منم اصلا دیگه نمیتونم آپ

کنم! اما اگه یه وقتی پیدا کردم آپ میکنم!

اما اینو مطمین باشین که هر چند وقت یکبار به اینجا سر

خواهم زد :)

راستی عید همتون مبارک باشه اگه احیانا ب مشهد

رفتین ما رو هم فراموش نکنید...

خب دیگه شماهام اگه تو سال وقت کردین یک سری به ما بزنید!

دیگه حرفی ندارم

خخداحافظ همگی

البته فعلا

زیر گنبد کبود

بعدا نوشت: عید سعید فطر رو بعدا بعد به همتون تبریک میگم. امیدورام
همه مون به خوبی از این ماه استفاده کرده باشیم. و امیدوارم که خدا
تو این ماه به هممون یه نگاهی انداخته باشه! من که آخرین افطار لحظه
 هایی که داشتن آخرین ربناها رو میخوندن بغض گلومو گرفت یه لحظه
حس کردم که چقدر دلم برای این ماه تنگ میشه هیچ وقت چنین حسی
 بهم دست نداده بود ماه رمضون حالی داره که در هیچ ماه دیگه ای حس
 نمیشه! خدایا کاری کن که بعد از این ماه رمضان دیگر همانی نباشیم
که قبلا بودیم و لااقل اندک تغییری کرده باشیم.
قالبم رو هم عوض کردم خوبه؟ به شدت قالب قبلیمو دوست داشتم ولی
 خوب ماه رمضون هم تموم شد دیگه!
دوستای عزیزم تا یه هفته دیگه شمالم پس لطفا حلال کنید خداحافظ! ;)
به قول ماه عسل : سالتون عسل

*********************************************************

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

کسی نبود

روزگار

رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل این که چیزی اشتباه بود

 

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

 

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت :

- تو دعای کوچک منی .

بعد هم مرا

مستجاب کرد

 

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال ها ست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

 

با خدا طرف شدن

کار مشکلی ست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گِلی ست



شب قدر است بیا قدر بدانیم کمی                                                    

                     خانه دل ز گناهان بتکانیم کمی

شعله افتاده به ملک دلم از فرط گناه                                                

                              دوست را از دل این شعله بخوانیم کمی

روح را صیقل آیینه دهیم از دل و جان                                                 

                     آه را تا ملکوتش برسانیم کمی

عهد بستیم و شکستیم بسی کاش! که ما                                        

                    بر سر عهد وفادار بمانیم کمی

پوشه از بار گناهان شده پر حجم بیا                                                   

                             رمضان است به آتش بکشانیم کمی

نگذاریم زبانه بکشد دوزخمان                                                          

                             بنشینیم و به اشکش بنشانیم کمی

بنشانیم نهالی به امید ثمری                                                     

                             چشمه از چشم به پایش بدوانیم کمی

و ارادت بنماییم و بگوییم " الغوث "                                                    

                        ناله را تا به فلک باز رسانیم کمی

                                                                                                 

                                                                                                                                                "امیر علی مصدق "


حال و هوای غزل  بزرگداشت معشوق (خداوند)  و تسلیم کامل در برابر اوست و  خطاب به  باد صبا سروده شده است، که پیغام رسان عاشق به معشوق است.

ای پیک عاشقان! گذری کن به بام دوست  

   برگرد، بنده وار، به گرد مقام دوست


گرد سرای دوست، طوافی کن و ببین       

    آن باد و بارنامه و آن احتشام دوست


خواهی که نرخ مُشک، شکسته شود به چین  

برزَن به زلفِ پرشکن مشکفام ِدوست


برخاست  اختیار و تصرف ز فعل ما

چون کم زدیم خویشتن از بهر کام دوست


خواهی که کاروانِ سلامت بوَد تو را

همراه خویش کن به سوی ما سلام دوست


گر دوست را به غربت من خوش همی بُود

ای من رَهیّ غربت و ای من غلام دوست!


از جاه و مال و جانِ من،  ارکام جوید او

بی کام بادم ار کنم آن، جز به کام دوست


هشتم تیر سالروز تولد من

یکسال دیگر هم گذشت و من 14 ساله شدم یعنی کمتر از 24 ساعت دیگر...

سالی که گذشت برایم پر از خاطره بود

آنقدر در این یک سال تغییر کردم که دیگر برای منه قبلی که مرده کاملا ناشناخته ام

در حقیقت تقریبا توانستم منه واقعی را به نمایش بگذارم

منی که حالا عاشقش هستم وحالا فهمیدم که چه بهتر میشد اگر زودتر این اتفاق می افتاد

امسال یاد گرفتم که چگونه بهتر به زندگی نگاه کنم و به آن ادامه دهم

یاد گرفتم که دیگران را آنطور که هستند بپذیرم

و همین نکته باعث شد که هم من شادتر باشم و همین که در نظر آنان بهتر جلوه کنم

امسال با این نگاه جدید توانستم زیبایی های پنهان در وجود دیگران را ببینم و درک کنم

یاد گرفتم که چگونه میشود دوستی واقعی بود 

یاد گرفتم برای زندگیم و آنچه میخواهم تلاش کنم

و دانستم که هر شکست تجربه ای جدید محسوب میشود

امسال توانستم با کسانی که هیچ علاقه ای به آن ها نداشتم دوست باشم ، دوستی واقعی...

و همین ها بودند که به من یاد دادند مهربانی را دوستی را و بسیاری چیزهای دیگر...

اکنون باور دارم که در پس هر سختی آسانی است و در پس هر آسانی سختی

و میتوانم بگویم با یک تصمیم (که هدفی بزرگ و زیاد زیبا هم نداشت) زندگیم از این رو به آن رو شد

خدای مهربانم به خاطر همه چیز ممنونم و کاری کن که سالی پربارتر از امسال در پیش رو داشته باشم

و خدای عزیزم ، به خاطر تمام کوتاهی هایی که کردم متاسفم...

(در کل 14 سالگی خیلی خوش بگذشت :) )

سلام!

خوبین؟

من که عالی!

امروز چون جمعه بود جاتون خالی تولد گرفتیم :)))

هعییییییییییی!..................

این آهم از دست برادر گرامیم بود........

خوب دیگه...منم زیادی حرف زدم ;) معذرت!

خداحافظ دوستان گللللمـــــــــــــــــــــــــ ... :)))))))))


و بالاخره من آپ کردم بعد از روزهایی با اتفاقات متفاوت


به پیشِ رویِ من تا چشم یاری می‌کند، دریاست.
چراغِ ساحلِ آسودگی‌ها در افق پیداست.
درین ساحل،  که من افتاده‌ام، خاموش
غمم دریا،
دلم تنهاست!
وجودم بسته در زنجیر خونینِ تعلق‌هاست!

خروش موج، با من می‌کند نجوا:
که: «هر کس دل به دریا زد،
رهایی یافت؛ ...
... که هر کس دل به دریا زد
رهایی یافت!...»

مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست
زپا این بند خونین برکَنم نیست!
امیدِ آن که جانِ خسته‌ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست!

فریدون مشیری

اگه گفتین امروز چه خبره؟

ســـــــــــــــــــــــــلامـ!

امروز 2 تا خبره!

اولیش این که امروز وبلاگمون یه ساله شد!!!!!!!!!!!! هــــــــــــــــــــــــــوراااااا
دقیقا 13 خرداد پارسالـ بود کهـ این وبو زدمـ



green world

 

و دومیـ !

امروز تولد یکی از بهترین دوستامـه!

مریم جونمــــــ تولدت مبارکـــــــــــ عزیزم! 

حالا یه عکس باحال ببینین!

قایقی خواهم ساخت

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.


قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

قايقي بايد ساخت


ســــلام!

خوبیـــــــن؟

چه خبـــرا؟

من که فقط این روزا دارم امتــــــحان میدم.

هر هفته دارم میرم یه مدرسه واسه امتحان یا کارای پروژمونو میکنم و دوره هامومنم که شروع شده بود.

چقده اردیبهشت ماه شلوغیه! نمیذارن آدم لذتشو ببره... اصن بعد عید حال هیچ کاری نیس

فک کنم دیگه کم تر بتونم بیام!

دیگه داره از هر چی درسه حالم بهم میخوره.


راستی دیروز به یکی از دوستام زنگ زدم میگفت آدمای عجیب ، پیچیده یا نفوذ ناپذیر شبیه عقابن میگفت

عقاب ابهت داره!

نظر شما راجـــــــع به عـــــــــــــــــــــــــــــــقاب چیه؟!

راستی گفتم عقاب یاد یه شعر درباره عقاب افتادم طولانیه اما خیلی زیبا اگه خواستین برین ادامه مطلب

خب منم برفتم دیگه زیادی پای نت الافی کردم امروز!

ادامه نوشته

بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمیتوانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت: من فرق  درخت ها و آدم ها را خوب میدانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه میگیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، و باز هم خندید. پرنده گفت: نمیدانی، توی آسمان چه قدر جای تو خالی ست. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمیدانست چیست. شاید یک آبیِ دور. یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت: غیر از تو، پرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش میشود. پرنده این را گفت و پر زد. انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگِ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بال هایت را کجا جا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایشگذاشت و جایخالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست.


                                براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد



رمز موفقیت


رمز موفقیت دو کلمه است:تصمیم درست

رمز گرفتن تصمیم درست یک کلمه است:تجربه

رمز کسب تجربه دو کلمه است:تصمیم نادرست
لبخند
خوب دوستان خوبی ندیدین بدی دیدین حلال کنین منم فردا عازم مشهدم!
 
بغلهورا  خداحافظ

هفت سینی از سروش و سیمرغ و سرو و سیاوش

عموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان را غل و زنجیر و بند و طناب او گرفت.

ما گفتیم: ای عموی زنجیرباف! زنجیرهایت را پاره کن که زنجیر، سزاوار دیوان است، نه آدمیان که آزادی، سرود فرشتگان است و رهایی، آرزوی انسان.

او نمی شنید، زیرا گرفتار بندهای خود بود و هیچ زنجیربافی نیست که خود در زنجیر نباشد.
فصلی گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد، خود نیز طعم رهایی را خواهد چشید. پس زنجیرهای خود را پاره کرد و زنجیرهای دیگران را هم. و آنها را پشت کوه های دور انداخت.

پرنده آزاد شد و درخت آزاد شد و بابا آمد، با صدای بابونه و باران با صدای جویبار و قناری. و با خود شکوفه آورد و لبخند.

***
عموی زنجیرباف، زنجیرهای پوسیده و خودِ کهنه اش را دور انداخت؛ و از جهان نام تازه ای طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کردیم.

***
نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.

اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.

مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.

مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.

مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.

مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.

مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.

مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.
مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.

سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.

***

مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین
می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید.

جعبه ای از لبخنــــــــــد

با توام، با تو، خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

*

کوچه های دل من باز خلوت شده است

قبل از این که برسم

دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر امده ای

دوست قسمت شده است

*

با توام، با تو، خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم؛

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخنــــــد

به همین ارزانی

*

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

*

با توام، با تو، خدا

پس بیا، این دل من، مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را

دنبال خودت


عکسهای بسیار زیبا از طبیعت سراسر دنیا، www.pixnaz.ir


سلاااااااام من برگشتمممم!

سلااام!

ممنم برگشتم و بعد دو  روزی وقت کردم آپ کنم. نظرتون راجع به احسان خواجه

امیری چیه؟ بگین لطفا.

راستی کویر واقعا تجربه فوق العاده ای بود پر از آرامش و یکدستی بود

عالللللللی بود! کلی بهمون خوش گذشت و چه زود گذشت...

این شعرو بخونین خیلی قشنگه! =)

حرفها دارم اما... بزنم یا نزنم؟

با توام ، با تو! خدا را! بزنم یا نزنم؟


همه حرف دلم با تو همین است که "دوست..."

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟


عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم ایا بزنم یا نزنم؟


گفته بودم که به دریا  نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟ 


از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه حوا بزنم یا نزنم؟


به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟


دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

قیصر امین پور

خداحافظ

سلاااااام! واااااااااااااای فردا داریم میریم یزد!!!!!! تا جمعه...

امروز صبح یه ضد حال فجیع خوردیم که البت بعد یکم جبران شد! گفتن همین دیشب

دختر دایی مشاورمون فوت کرده و نمیاد باهامون! آخی خیلیم جوون بود دوتام بچه کوچولو

داشت=( بعد بالاخره معلم تاریخمون قبول کرد بجاش بیاد باهامون. بهتر ازینه که مسافرت

حذف شه! این معلممون هم خیلی باحاله تیکه هاشو دوس میدارم! منم فجیعا شادما هنوز

چمدونمو هم نبستم=)

بای!!!!!!!=)))))

امروز

وااای امروز عالییی بود. ینی اگه همه روزا این جوری بود دنیا گلستون بود!

امروز رفتیم واسه تاتر جشنواره! امتحان تاریخ و 3 ساعتمون پرید!!! اولین کار رفتیم اجرا خدایی

نمایشمون قشنگ بود. بعد ما یه گروه اومدن اجرا نمایششون خاله سوسکههه بود! ینی یه چی تو

همین مایه ها! کلی پشتشون خندیدیم من نمیدونم اینا با چه رویی سال دوم راهنمایی اومدن اینو بازی

میکنن! کلی هم شاد میزدن! تازه من کلی به خودمون امیدوار شدم. داوره که گفت عالی بود مال ما=)

بعدم که رسیدیم یه امتحان فیزیک ناقابل دادیم که بقیه حالشون گرفته شد اما من خداروشکر خوب دادم

بعدم که هنر داشتیم یعنی کلا امروز رو هوا سیر میکردیم :)

نقاشی های شیشکین

اینا رو نیگا کنین اینا نقاشیه یا طبیعت واقعی؟!!! فوق العادس ینی...

!!!

یه نکته!...

راستی هیچ فکر کردی؛

وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟

خیلی ساده است ! یعنی اینکه تو دو قدم از اونها جلوتری........

پس مشتاقانه به مسیرت در زندگی ادامه بده شاد باش و وجود نازنینت لبریز باشه از مهرو گرمای زندگی در این روزهای سرد زمستان ...

?whic step have you reached today



سنگ مرمر

توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بودند که مردم از راه هاي دورو نزديک واسه ديدنش به اونجا مي اومدن.
و کسي نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه
يه شب سنگ مرمري که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"اين؛ منصفانه نيست!
چرا همه پا روي من مي ذارن تا تورو تحسين کنن؟!
مگه يادت نيست؟!
ما هر دومون توي يه معدن بوديم,مگه نه؟
اين عادلانه نيست!
من خيلي شاکيم!"
مجسمه لبخندي زد و آروم گفت:
"يادته روزي که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختي و مقاومت کردي؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسيب ميرسوند."
آخه گمون کردم مي خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:
"ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه.
به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم .
به طور حتم در پي اين رنج ؛گنجي هست.
پس بهش گفتم :
"هرچي ميخواي ضربه بزن ؛بتراش و صيقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائي رو که ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم.
و هر چي بيشتر مي شدن؛بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم!

پس امروز نمي توني ديگران رو سرزنش کني که چرا روي تو پا ميذارن و بي توجه عبور مي کنن."...


عکس هایی رنگی و خارق العاده از اعماق اقیانوس ها


یلدا مبارک!

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است، که یک دقیقه بیشتر با هم بودن

را،

باید جشن گرفت، و باید بدانیم

 حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد...

برو ادامه...                                                             

ادامه نوشته

مولانا

نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیرِ کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ...

حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی
نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :

آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی خودِ تو جان جهانیگر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرارِ نهانی
همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی، به خود آی تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی ...

این تصاویر زندگی شما را متحول خواهند کرد

iran-stars.com

سه چیزی که در زندگی بیشرین اشتیاق را برایشان داریم: خوشبختی، آزادی

و آرامش خیال، همیشه با دادنشان به شخصی دیگر بدست می آیند. آنهایی که

به دیگران لطف میکنند، قطعاً خود مورد لطف قرار میگیرند. کسانی که به مردم

کمک میکنند، خود مورد یاری قرار میگیرند. شما دو دست دارید، اولی برای کمک

به خود و دومی برای کمک به دیگران.

برو ادامه مطلب

ادامه نوشته

خالق من...

خالق من «بهشتی» دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ؛

و «دوزخی» دارد، به گمانم کوچک و بعید؛

و در پی دلیلیست که ببخشد ما را ...

خلاقیت در عکاسی

عکس های بسیار زیبا و خلاقانه ,کاری از  Adele Enersen که از دخترش در حالتهای

مختلف خواب و با لباسهای مختلف گرفته.


Space Odyssey 2010

Bookworm

Superbaby

Surfer Girl

The Rain of Roses

The Elephant Rider

Circus

Nirvana

Creative Photos of a Sleeping Baby

پاییز مبارک!!!...

مثل درخت باشید که در تهاجم پاییز هرچه بدهد

روح زندگی را برای خویش نگه می دارد . . .

بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست