و بالاخره من آپ کردم بعد از روزهایی با اتفاقات متفاوت
به پیشِ رویِ من تا چشم یاری میکند، دریاست.
چراغِ ساحلِ آسودگیها در افق پیداست.
درین ساحل، که من افتادهام، خاموش
غمم دریا،
دلم تنهاست!
وجودم بسته در زنجیر خونینِ تعلقهاست!
خروش موج، با من میکند نجوا:
که: «هر کس دل به دریا زد،
رهایی یافت؛ ...
... که هر کس دل به دریا زد
رهایی یافت!...»
مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست
زپا این بند خونین برکَنم نیست!
امیدِ آن که جانِ خستهام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست!
فریدون مشیری
+ نوشته شده در Mon 24 Jun 2013 ساعت 14:37 توسط Zahra
|